۱۳۸۷ دی ۳, سه‌شنبه

.: Fire OF Love :.

Love in its essence is spiritual fire.
It is not very difficult to set fire of love, but it is difficult to find your dearest and keep it warm.

۱۳۸۷ آذر ۱۲, سه‌شنبه

Angel



Who said there is no God… while you were burning down in what no one understand, no one helps you and not going to help you, not your family, not your close friends and even the one who should care is also not going to pay a bit attention to what is going to happen to you.. you are completely alone burning inside, then you ask God to help you and suddenly something extraordinary happens, an angel comes down on earth just to help you, before you lost your faith, she take your hand and save your soul. And when you consider the situation you will say " It`s just God".

۱۳۸۷ آبان ۱۳, دوشنبه

تکرار::..

مدت ها بود که شب به صبح اجازه نمی داد آسمون رو روشن کنه، مدت ها بود همه جا تاریکه تاریک بود.یهو آسمون روشن شد..کاره صبح نبود، فکر می کردم با نورش دیگه شاید به صبح نیازی نباشه، ولی آخرین چوب کبریت هم سوخت و تمام شد و ما به انتظار صبح همچنان می مانیم...

۱۳۸۷ آبان ۳, جمعه

سلام ........می دونی آدما گاهی تو زندگی شون دچار تحول می شن.. یهو تمام احساس ، منطق، علایق، عشق، نفرت، شهوت، ادراک و تمام مشخصات فردی شون متحول می شن. حالا این تحول خوبه یا بده من کاری ندارم ولی گاهی این جوری می شن....حالا من چرا این حرفا رو دارم می زنم هم خودش یک مسئله است که خودمم نمی دونم چرا!!!!!! حالا یک حرفی زدیم ما، شما خیلی جدی نگیر، البته جدی هم بگیری ضرر نمی کنی
یا حق

۱۳۸۷ مهر ۲۸, یکشنبه

kolinius....

بهش گفتم نترس، آروم برو پایین من گرفتمت...یک مسیر خاکی اونم واسه یکی که یک کوله ی 30-40 کیلویی همراهش بود با یک شیب نسبتا تند، به نظر سخت میاد.... من فقط با دو انگشتم بند کوله ی اونو گرفتم، ولی همین کار اونفدر بهش اعتماد بنفس داد که به راحتی از اون مسیر عبور کرد. از اون موقع به بعدهر وقت به مسیر شیب دار می رسیدیم بهش می گفتم من گرفتمت ...

کوله نیوس الاهه ی کوله هاست، تا وقتی بندی بر کوله ای است کوله نیوس هم آنجا هست...

۱۳۸۷ مهر ۲, سه‌شنبه

يك حرف ساده..

فقط خواستم سلام كنم
اميدوارم در اين سال بيشتر موفق باشيد

۱۳۸۷ شهریور ۱۸, دوشنبه

:::فقط يك ماه:::

نمی دونستم اینقدر بی جنبه ام که هنوز نیامده می رم و گم می شم اون هم نه تو یک جایه شلوغ بلکه تو خلوت ترین جای که داشتم گم شدم ... آره توی خودم .
معرکه تر اینکه خودمم هنوز نمی دونم که واقعا گم شدم یا نه!!!...
خلاصه نمی دونم وقتش رسیده که کسی بیاد منو پیدا کنه. یا راه پیدا شدن رو بهم نشون بده.
فقط حس می کنم که چند روز دیگه بهترین فرصت ...اونم یک ماه... برای پیدا شدنم هست

اميد

تنها بازمانده‌ي يك كشتي شكسته به جزيره ي كوچك خالي از سكنه اي افتاد
او با دلي لرزان دعا كرد كه خدا نجاتش دهد. اگر چه روزها افق را به دنبال ياري رساني از نظر مي گذراند كسي نمي آمد.
سر انجام خسته و از پا افتاده موفق شد از تخته پاره ها كلبه اي بسازد تا خود را از عوامل زيان بار محافظت كند و دارا يي هاي اندكش را در آن نگه دارد.
اما روزي كه براي جستجوي غذا بيرون رفته بود' به هنگام برگشتن ديد كه كلبه اش در حال سوختن است و دودي از آن به سوي آسمان ميرود.
متاَسفانه بدترين اتفاق مممكن افتاده و همه چيز از دست رفته بود.
از شدت خشم و اندوه در جا خشكش زد.فرياد زد:
"خدايا تو چطور راضي شدي با من چنين كاري بكني؟"
صبح روز بعد با بوق كشتي اي كه به ساحل نزديك مي شد از خواب پريد.
كشتي اي آمده بود تا نجاتش دهد. مرد خسته ' از نجات دهندگانش پرسيد:
"شما ها از كجا فهميديد من در اينجا هستم؟"
آنها جواب دادند:
" ما متوجه علايمي كه با دود مي دادي شديم".
وقتي اوضاع خراب مي شود' نا اميد شدن آسان است.
ولي ما نبايد دلمان را ببازيم ' چون حتي در ميان درد و رنج ' دست خدا در كار زندگي مان است.
پس به ياد داشته باش : دفعه ي ديگر اگر كلبه ات سوخت و خاكستر شد ' ممكن است دود هاي برخاسته از آن علايمي باشد كه عظمت و بزرگي خدا را به كمك مي خواند.

۱۳۸۷ شهریور ۱۳, چهارشنبه

نيايش

خدايا! آيا عشق ورزيدن به"اسمها" تشيع است؟ يا شناختن "مسماها"؟ و بالاتر از اين يا پيروي از "رسمها"؟
خدايا: به من زيستني عطا كن كه در لحظه ي مرگ بر بي ثمري لحظه اي كه براي زيستن گذشته است حسرت نخورم كه بر بيهودگي اش سوگوار نباشم. بگذار آن را من خود انتخاب كنم اما آنچنان كه تو دوست داري.
خدايا:مگذار كه" دينم" در پس "وجهه ي ديني ام" دفن شود كه عوام زدگي مرا مقلد تقليد كنندگانم سازد كه آنچه را" حق مي دانم" به خاطر آنكه" بد مي دانند" كتمان كنم.
خدايا: مي دانم كه اسلام پيامبر تو با "نه" آغاز شد و تشيع دوست تو نيز با "نه" آغاز شد.
مرا، اي فرستنده ي محمد، و اي دوستدار علي! به" اسلام آري"، و به "تشيع آري" كافر گردان!
خدايا!"مسئوليت هاي شيعه بودن" را-كه علي وار بودن و علي وار زيستن و علي وار مردن و علي وار پرستيدن و علي وار جهاد كردن و علي وار كار كردن و علي وار سخن گفتن و علي وار سكوت كردن است- تا آنجا كه در توان اين بنده ي ناتوان است همواره فرا يادم آر.
و به عنوان يك شيعه مسئول، وفادار به مكتب ، وحدت و عدالت-كه سه فصل زندگي اوست- و رهبري و برابري-كه مذهب اوست- و قرباني كردن همه مصلحت ها در پاي حقيقت- كه رفتار اوست- قرار بده.
امين

۱۳۸۷ شهریور ۱۲, سه‌شنبه

Balanced Relationship
Don't let someone become a priority in your life,when you are just an option in their life...
Relationships work best when they are balanced.
I dont mean YOU DEAR, its general :)
Im happy of your happiness

۱۳۸۷ شهریور ۱۱, دوشنبه


امروز سحر mary jane و چند نفر ديگه داشتند در باره ي اتفاقات بعد مرگ حرف مي زدند؛ از اينكه مرده بودند و دوباره زنده شده بودند و ...ياد خاطرات خودم افتادم....كسي نمي دونه ولي منم يك بار تابستون مردم ولي گويا بايد دوباره بر مي گشتم، تجربه ي جالبي بود ولي بعيد مي دونم شما هم بتونين تجربه اش كنيد...بگذريم بعد سحر گفتم برم ببينم تو net چه خبره..طبق معمول رفتم همون جاهاي هميشگي وتي اين دفعه واقعا فرق كرده بود...قلبم يهو ايستاد، واسه ي چند لحظه خيره به صفحه مونده بودم، تمام معادلات ذهنم ريخت به هم، بعد كه بخودم اومدم به خودم گفتم :مگه اين همون چيزي نبود كه واسش دعا مي كردي..مگه تو نمي خواستي كسي باشي كه تو اين دنيا زندگي مي كنه تا بقيه رو شاد كنه، پس بايد الان خوشحال باشي و بايد واسه ي ديدن شادي هاي بيشتر انسان ها خودت رو آماده كني، حتي اگه قيمتش خيلي سنگين باشه واست(اون عكس الا هم خيلي حرفا داره واسه گفتن)

همگي، هميشه، همه وقت شاد باشين

۱۳۸۷ شهریور ۶, چهارشنبه

جاده وجود

كوله ‌پشتي‌اش‌ را برداشت‌ و راه‌ افتاد. رفت‌ كه‌ دنبال‌ خدا بگردد؛ و گفت: تا كوله‌ام‌ از خدا پر نشود برنخواهم‌ گشت.نهالي‌ رنجور و كوچك‌ كنار راه‌ ايستاده‌ بود.مسافر با خنده‌اي‌ رو به‌ درخت‌ گفت: چه‌ تلخ‌ است‌ كنار جاده‌ بودن‌ و نرفتن؛ و درخت‌ زير لب‌ گفت: ولي‌ تلخ‌ تر آن‌ است‌ كه‌ بروي‌ و بي‌ رهاورد برگردي.
كاش‌ مي‌دانستي‌ آن‌چه‌ در جست‌وجوي‌ آني، همين‌جاست.مسافر رفت‌ و گفت: يك‌ درخت‌ از راه‌ چه‌ مي‌داند، پاهايش‌ در گِل‌ است، او هيچ‌گاه‌ لذت‌ جست‌وجو را نخواهد يافت.و نشنيد كه‌ درخت‌ گفت: اما من‌ جست‌وجو را از خود آغاز كرده‌ام‌ و سفرم‌ را كسي‌ نخواهد ديد؛ جز آن‌ كه‌ بايد.مسافر رفت‌ و كوله‌اش‌ سنگين‌ بود.هزار سال‌ گذشت، هزار سالِ‌ پر خم‌ و پيچ، هزار سالِ‌ بالا و پست. مسافر بازگشت. رنجور و نااميد. خدا را نيافته‌ بود، اما غرورش‌ را گم‌ كرده‌ بود. به‌ ابتداي‌ جاده‌ رسيد. جاده‌اي‌ كه‌ روزي‌ از آن‌ آغاز كرده‌ بود.درختي‌ هزار ساله، بالا بلند و سبز كنار جاده‌ بود. زير سايه‌اش‌ نشست‌ تا لختي‌ بياسايد. مسافر درخت‌ را به‌ ياد نياورد. اما درخت‌ او را مي‌شناخت.درخت‌ گفت: سلام‌ مسافر، در كوله‌ات‌ چه‌ داري، مرا هم‌ میهمان‌ كن. مسافر گفت: بالا بلند تنومندم، شرمنده‌ام، كوله‌ام‌ خالي‌ است‌ و هيچ‌ چيز ندارم.درخت‌ گفت: چه‌ خوب، وقتي‌ هيچ‌ چيز نداري، همه‌ چيز داري. اما آن‌ روز كه‌ مي‌رفتي، در كوله‌ات‌ همه‌ چيز داشتي، غرور كمترينش‌ بود، جاده‌ آن‌ را از تو گرفت. حالا در كوله‌ات‌ جا براي‌ خدا هست. و قدري‌ از حقيقت‌ را در كوله‌ مسافر ريخت. دست‌هاي‌ مسافر از اشراق‌ پر شد و چشم‌هايش‌ از حيرت‌ درخشيد و گفت: هزار سال‌ رفتم‌ و پيدا نكردم‌ و تو نرفته‌اي، اين‌ همه‌ يافتي!
درخت‌ گفت: زيرا تو در جاده‌ رفتي‌ و من‌ در خودم. و پيمودن‌ خود، دشوارتر از پيمودن‌ جاده‌هاست.!!

۱۳۸۷ مرداد ۳۱, پنجشنبه

حتما بخوانيد...

زندگي
در آخرين روز ترم پاياني دانشگاه ، استاد به زحمت جعبه سنگيني را داخل كلاس درس آورد . وقتي كه كلاس رسميت پيدا كرد استاد يك ليوان بزرگ شيشه اي از جعبه بيرون آورد و روي ميز گذاشت . سپس چند قلوه سنگ از درون جعبه برداشت و آنها را داخل ليوان انداخت . آنگاه از دانشجويان كه با تعجب به او نگاه مي كردند ، پرسيد : آيا ليوان پر شده است؟ همه گفتند بله پر شده است .
استاد مقداري سنگ ريزه را از جعبه برداشت و آن ها را روي قلوه سنگ هاي داخل ليوان ريخت . بعد ليوان را كمي تكان داد تا ريگ ها به درون فضا هاي خالي بين قلوه سنگ ها بلغزند . سپس از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ همگي پاسخ دادند : بله پر شده است .
استاد دوباره دست به جعبه برد و چند مشتي شن را برداشت و داخل ليوان ريخت . ذرات شن به راحتي فضاهاي كوچك بين قلوه سنگ ها و ريگ ها را پر كردند . استاد يك بار ديگر از دانشجويان پرسيد : آيا ليوان پر شده است ؟ دانشجويان همصدا جواب دادند : بله پر شده است .
استاد از داخل جعبه يك بطري آب برداشت و آن را درون ليوان خالي كرد . آب تمام فضاهاي كوچك بين ذرات شن را هم پر كرد . اين بار قبل از اين كه استاد سوالي بكند دانشجويان با خنده فرياد زدند: بله پر شده.. بعد از آن كه خنده ها تمام شد استاد گفت : اين ليوان مانند شيشه عمر شماست و آن قلوه سنگ ها هم چيزهاي مهم زندگي شما مثل سلامتي ، خانواده ، فرزندان و دوستانتان هستند . چيزهايي كه اگر هر چيز ديگري را از دست داديد و فقط اينها برايتان باقي ماندند هنوز هم زندگي شما پر است .
استاد نگاهي به دانشجويان انداخت و ادامه داد : ريگ ها هم چيزهاي ديگري هستند كه در زندگي مهمند . مثل شغل ، ثروت ، خانه و ذرات شن هم چيزهاي كوچك و بي اهميت زندگي هستند . اگر شما ابتدا ذرات شن را داخل ليوان بريزيد ، ديگر جايي براي سنگها و ريگها باقي نمي ماند . اين وضعيت در مورد زندگي شما هم صدق مي كند .
در زندگي حواستان را به چيزهايي معطوف كنيد كه واقعا اهميت دارند . همسرتان را براي شام به رستوران ببريد . با فرزندانتان بازي كنيد . و به دوستان خود سر بزنيد . براي نظافت خانه يا تعمير خرابي هاي كوچك هميشه وقت هست . ابتدا به قلوه سنگ هاي زندگيتان برسيد . بقيه چيزها حكم ذرات شن را دارند.
برگرفته از كتاب : عشق بدون قيد و شرط

۱۳۸۷ تیر ۲۲, شنبه


رجوع شود به پیوندها (فلسفه .....)

۱۳۸۷ تیر ۱۸, سه‌شنبه

Friendship

Birds that live in a lake will fly away when the lake dries up.
But the lotus in the same lake dies with the lake.
Dats d commitment in relationship…

Real Friends

If somebody leaves u with lots of tears..
then just save them safely. later when a person who cums 2 u
with happiness, then just compare the saved tears and present happiness.
If happiness overcomes your tears ....
Then i am sure you have found your BEST FRIEND.

۱۳۸۷ اردیبهشت ۱, یکشنبه

Perspective on life

One day, the father of a very wealthy family took his son on a trip to the country with the express purpose of showing him how poor people live
They spent a couple of days and nights on the farm of what would be considered a very poor family
On their return from their trip, the father asked his son, "How was the trip?"
"It was great, Dad."
"Did you see how poor people live?" the father asked.
"Oh yeah," said the son.
"So, tell me, what you learned from the trip?" asked the father.
The son answered:"I saw that we have one dog and they had four.
We have a pool that reaches to the middle of our garden and they have a creek that has no end.
We have imported lanterns in our garden and they have the stars at night...
Our patio reaches to the front yard and they have the whole horizon.
We have a small piece of land to live on and they have fields that go beyond our sight.
We have servants who serve us, but they serve others.
We buy our food, but they grow theirs.
We have walls around our property to protect us; they have friends to protect them."
The boy's father was speechless.
Then his son added, "Thanks Dad for showing me how poor we are."
Isn't perspective a wonderful thing? Makes you wonder what would happen if we all gave thanks for everything we have, instead of worrying about what we don't have.
Appreciate every single thing you have, especially your friends!

۱۳۸۷ فروردین ۲۶, دوشنبه

I don't care what color you wear
Or even how you do your hair
It doesn't matter what sports you play
Or how you live day to day
Cause all that matters to me is whats inside

۱۳۸۷ فروردین ۱۸, یکشنبه